تبليغاتX
زائر صفا
** بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ إِلَهِي إِلَيْکَ أَشْکُو نَفْسا بِالسُّوءِ أَمَّارَةً وَ إِلَى الْخَطِيئَةِ مُبَادِرَةً وَ بِمَعَاصِيکَ مُولَعَةً وَ لِسَخَطِکَ مُتَعَرِّضَةً تَسْلُکُ بِي مَسَالِکَ الْمَهَالِکِ وَ تَجْعَلُنِي عِنْدَکَ أَهْوَنَ هَالِکٍ کَثِيرَةَ الْعِلَلِ طَوِيلَةَ الْأَمَلِ إِنْ مَسَّهَا الشَّرُّ تَجْزَعُ وَ إِنْ مَسَّهَا الْخَيْرُ تَمْنَعُ مَيَّالَةً إِلَى اللَّعِبِ وَ اللَّهْوِ مَمْلُوَّةً بِالْغَفْلَةِ وَ السَّهْوِ تُسْرِعُ بِي إِلَى الْحَوْبَةِ وَ تُسَوِّفُنِي بِالتَّوْبَةِ إِلَهِي أَشْکُو إِلَيْکَ عَدُوّا يُضِلُّنِي وَ شَيْطَانا يُغْوِينِي قَدْ مَلَأَ بِالْوَسْوَاسِ صَدْرِي وَ أَحَاطَتْ هَوَاجِسُهُ ِقَلْبِي يُعَاضِدُ لِيَ الْهَوَى وَ يُزَيِّنُ لِي حُبَّ الدُّنْيَا وَ يَحُولُ بَيْنِي وَ بَيْنَ الطَّاعَةِ وَ الزُّلْفَى إِلَهِي إِلَيْکَ أَشْکُو قَلْبا قَاسِيا مَعَ الْوَسْوَاسِ مُتَقَلِّبا وَ بِالرَّيْنِ وَ الطَّبْعِ مُتَلَبِّسا وَ عَيْنا عَنِ الْبُکَاءِ مِنْ خَوْفِکَ جَامِدَةً وَ إِلَى مَا يَسُرُّهَا طَامِحَةً إِلَهي لا حَوْلَ لِي وَ لا قُوَّةَ إِلا بِقُدْرَتِکَ وَ لا نَجَاةَ لِي مِنْ مَکَارِهِ الدُّنْيَا إِلا بِعِصْمَتِکَ فَأَسْأَلُکَ بِبَلاغَةِ حِکْمَتِکَ وَ نَفَاذِ مَشِيَّتِکَ أَنْ لا تَجْعَلَنِي لِغَيْرِ جُودِکَ مُتَعَرِّضا وَ لا تُصَيِّرَنِي لِلْفِتَنِ غَرَضا وَ کُنْ لِي عَلَى الْأَعْدَاءِ نَاصِرا وَ عَلَى الْمَخَازِي وَ الْعُيُوبِ سَاتِرا وَ مِنَ الْبَلاءِ [الْبَلايَا] وَاقِيا وَ عَنِ الْمَعَاصِي عَاصِما بِرَأْفَتِکَ وَ رَحْمَتِکَ يَا أرحم الراحمین **

علامه حسن زاده آملي:گوشهايتان تنها به كلام رهبري باشد چون گوش ايشان به كلام حجه ابن الحسن (عج)است

 

برا بعضي آدمها بنده هاي آب و نون

قبول كنين به خدابابام شده نردبون

همونهايي كه راه دزدي رو خوب مي دونن

ما خون داديم و اونها عين زالو ميمونن

دشمناي انقلاب ترسو هاي بي پدر

آهاي غنيمت خورا «... » بابا يواش تر

اي كه به اين انقلاب چسبيدي عين كنه

خط و نشون مي كشي النگوهات نشكنه

فكر نكنين علي رو ما ها تنها ميذاريم

ما اهل كوفه نيستيم دخلتونو مياريم

سپهر

 

 

طعنه و خنده به اشعار و شعارم بزنید

تیر غم بر دل دیوانه و زارم بزنید

در حفاظت ز
امیرم علی خامنه ای

می شوم میثم تمار٬به دارم بزنید

 

 

.

+  سر ريز شد  سه شنبه 17 آذر1388   توسط زائر   

غدیر، نام برکه ای است که تا انتهای تاریخ ، عطش تمامی «رهجویان وصال» و «حق جویان جهان» را سیراب می کند.
«گودال طف» در دشت نینوا «نقطه عطف تاریخ» شد چون «نقطه آغاز تاریخ ولایت» در غدیر خم به فراموشی سپرده شد!. اگر خون حسین(ع) در عاشورای 60هجری در «خوانی» بجز «گودال طف» نیارامید؛ تنها بدان دلیل بود که بشر بعدالنبی(ص) «راه غدیر» را گم کرده بود. از آن فریاد بلند نبی(ص) در تل غدیر خم و طنین ابلاغ آسمانی و ماموریت الهی «من کنت مولاه فهذا علی مولاه» ایشان 14قرن می گذرد اما هنوز هم که هنوز است برکه غدیر می جوشد و عطش تشنگان حق را رفع می کند . هنوز هم هرکس که گمراه شد باید «راه غدیر» را به وی نشان داد که راه غدیر «راه هدایت» است.

مطلب از جناب فیروز کوهی

+  سر ريز شد  شنبه 14 آذر1388   توسط زائر   
 

 

 

گفتند : شهید شد ...

 

                        دیدمش...

 

  - کجایی؟ چه خبر؟

 

             گفت:

 

                    زنده ایم شکر...

 

 

 

 

منبع: وبلاگ شاهد بیاورم...؟

+  سر ريز شد  سه شنبه 10 آذر1388   توسط صفا   

اخیرا دوستی بابت عرفه مطلبی برایم فرستاده بود . در مقام تبریک عید قربان و التماس دعا بابت دعای عرفه پاسخش را با شما قسمت می کنم:

«عرفه» همیشه گوشه چشمی به مَناسکی دارد در صحرایی به نام «محشر» موسوم به «عرفات»!
«عرفه» از ماده «عَرَفَ» است به معنای «شناخت».

باید که «تکلیفت» را بشناسی تا مکلف حاضر در «عرفات» شوی و باید «امام خودت» را بشناسی و زمان تا زمان «محشور با او باشی» تا در «محشر عرفات» ، زائر و عارف به حقش شوی.

اگر «حسین خویش» را یافتی، در «ترک حج» شک نکن. با او برو که «حج» را تکلیفی به جز «دیدار امام» نیست و «کعبه» خود عمری است که گرداگرد امام می گردد.

اگر حسینت را یافتی اختیارت را بدو بسپار . هر جا که رفت . کربلا یا تکلیفی دیگر... .

«رشته ای بر گردنم افکنده دوست می کشد هرجا که خاطرخواه اوست»

و مگر تولا را معنی دیگری جز این هم هست؟.

تحریم یا تکریم، اختیار با صاحب لواست همو که تتمه امامت و «جاری جریان ولایت» است. بگوش امرش برنشسته ایم!

گوشه ای از کنج دل سید شهیدان اهل قلم «آسید مرتضی آوینی» را با هم قسمت کرده ایم .بیا با ما به مهمانی واژه ها .که دست در «حصۀ خویش» بردیم و قلم در «حصار فهم» وزاندیم تا «یمی از نم معرفتش» را به عیدانه بریم. سهم ما و شما شد این فراز ذیل:

تو مپندار که کربلا شهری است در میان شهرها که کربلا نمادی است برای ادای تکلیف همیشگی «کاروان تاابد پیرو»؛ کاروان تشیع.

ندای هل من ناصر حسین هنوز هم که هنوز است هر صبح و شام بر مأذنه تاریخ، در هر کوی و برزن ، در طنین است هر زمان که این «فریاد تا انتها در خروش» را نیوشیدی و اجابتش کردی آن دم ، عاشورای توست و هر جا که در لبیک به این صدا، قطعه قطعه شدی آنجا کربلای توست .

راستی که کربلا صحنه ای از تقابل همیشگی «حق و باطل » است و مگر این «مبارزه جاودانه» را ختمی هم هست؟

جای همه دوستان را در روز عرفه در صحرای تفتیده کربلای جنوب ایران " دشت شقایق فام شلمچه" که از پاره های دل امیر قافله صبر و بصیرت "امام خامنه ای" رنگین است سبز خواهیم کرد. به شرطی که در ادعیه عرفه شما اشکی برای این برهوت نشین صحرای نیاز هم بچکد.


باقی بقای عزت عرفه جویان زایر صفا

مطلبي از جناب فيروز كوهي

+  سر ريز شد  جمعه 6 آذر1388   توسط زائر   
 

 

خواهی نشوی  همرنگ     

رسوای جماعت شو!

 

 

 

تحمل انسان در درون شهر بسیار  مشکل است . از خانه که بیرون می روی

آن یکی می گوید : «بچه هایم ، شب ها سرما می خورند ، جایی  آشنا ندارید تا

 شیشه بگیرم ؟

در« آستان قدس»  شناسی نیست تا فلان کار را – که بدون آشنا نمی شود –

درست کنه؟

عیال خودم به بیمارستان می رود تا نوبت بگیرد می گویند : تا آشنا نباشد .....»

بیچاره همسایه ها ، خیال می کنند من هم ، کاره ای هستم و می پندارند که اگر

 هم آشنایی داشته باشم به آنها سفارش می کنم . خدا لعنت کند آنهایی که این

 روش ها را بعد از انقلاب هم ادامه دادند و گویی دیگر فرهنگ مردم شده  که باید

 «پارتی بازی » باشد و باید «رابطه» باشد. همه هم از وجود آن رنج می برند ولی در

 موقع گرفتاری از آن استفاده می کنند . با این سیر ، خدا به خیر کند.... . ما نباید

 داخل این تور ها بیفتیم .

خواهی نشوی همرنگ ، رسوای جماعت شو!

و این رسوایی را ما از دل و جان پذیرائیم.

                                                     شهید حاج مهدی فرودی                                         

            از یادداشتهای قبل از آخرین عزیمت

+  سر ريز شد  چهارشنبه 27 آبان1388   توسط صفا   

شبيه روح پرنده كه در قفس زخمي

پر از هواي پريدن ... نفس نفس زخمي

نشسته روي دوپايي كه رد پايش نيست

درست رو به مسيري كه انتهايش نيست

تمام انچه كه رفته به ياد مي آرد

براي غربت خود همچو ابر مي بارد...

پرنده ها همه رفتند و من اسير شدم

ميان اهل زمين زيستم پير شدم

پرنده هاي صبوري كه نور را ديدند

و در نهايت مردي به عشق خنديدند

دلم گرفته، نفسهاي من شماره شده

تمام دلخوشي ام ديدني دوباره شده

هنوز زخمي جامانده در قفس هستم

هنوز شوق شهادت نموده سرمستم

بنفشه كاشته ام تا بهار برگردد

قرار بلكه به اين بي قرار برگردد

دلم گرفته مرا روزگار پردرديست

و بازباغ گرفتار آفت زردي است

         محسن بياتيان

+  سر ريز شد  شنبه 23 آبان1388   توسط زائر   
سلام

کدوماتون تا حالا واقعا جنگیدین؟

نه با مریضی یا هوای نفس . نه .

منظورم تو دنیای بیرون از خلوت خودتون. تو اجتماع.

کدوماتون؟

دیدین اونجایی که همه برنامه ها انگار به هم میریزه، یه چیزایی کم میاد و چشم امیدتون فقط میره به سمت آسمون و خدای مهربون زمین و آسمون؟

من دارم میجنگم. و نمی دونستم که دارم میجنگم . و چون نمی دونستم گاهی کم میاوردم. 

چند سال پیش بود. 83 هجری شمسی. از اردوی جنوب برگشته بودم و هیچ ذوق عید و دیدو بازدید نداشتم و تو لک خودم بودم.

قاطی کرده بودم . شاید هم کم آورده بودم. ناراضی بودم. شاکی بودم.

به مادر گفتم: من شرمنده پدر و همرزمانش هستم. شرمنده همه شهدا و جانبازان انقلاب و دفاع مقدس.

اونا چه زجرهایی که نکشیدن  در راه اسلام و من چه رفاهی که ندارم تو کشوری اسلامی و امن و هلو !

کاش می شد مثل اونا جهاد کرد.

کاش میشد باب جهاد اصغر باز بود و میرفتم به راه بی پایان پدر! کاش!

مادر با نگاهی مصمم و بدون تردید گفت : پدرت ات جونش رو گذاشت کف دست اش و رفت به میدونی که تحریم سلاح  داشت و کمبود جیره غذایی و.....

اما تو، آبروت رو گذاشتی کف دست ات  و تو این تحریم علمی و تکنولوژیک ادعای دفاع علمی از کشورت رو داری

پسرم ! آبرو کم ارزش تر از جانه؟ 

با مکثی آمیخته به بهت و فکر ،گفتم: نه! کسی که آبرو نداشته باشه، بهتره بمیره و زنده نباشه.

هنوز تو فکر حرف عمیق مادر بودم؛ که با دستهای گرم اش دستام رو گرفت و فشرد و تکون کوچیکی داد و گفت : مطمئن باش! ایمان داشته باش ، که راهی که میری مورد تایید خدا و پدرته. مورد تایید امام زمان (عج).

تو که می دونی جهاد علمی ، نیرو کم داره. نه فرمانده داره، نه سلاح، نه خاکریز. پس ، خوب بجنگ پسرم. خیلی خوب. 

لحظه های تو، خشاب تفنگته . و دقت تو در مطالعه و تفکر، همون نشانه گیری یه تک تیرانداز و یا آرپی جی زن. استقامت و سماجت ات در کشف مطلبی، شاید، صبر و  تحمل غواصی تنها در تاریکی امواج .

ولی سعی کن توسل و توکل، زیارت عاشوا و نماز شب و دعای توسل رو مثل پدرت تو اولویت برنامه ات داشته باشی. 

با چشمایی پر از ایمان و احساس و قدردانی از این راهنمایی زیبا گفتم : به روی چشم!

و دست  نوازشگرش رو بوسیدم.

یا علی مددی

+  سر ريز شد  یکشنبه 17 آبان1388   توسط یکی بدتر از شما   
سلام علیکم 
اولین پست فراری تقدیم همه دوستان عاشق و زائر، زائرِ صفا.
این پست محض دست گرمی آبجیتون و البته به منظور کاشت لبخندی فنی و اساسی بر لب دوستان است.


یک قناسه چیِ ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را در آورده بود . با سلاح دوربین دار مخصوصش، چند ده متریِ خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقیها. چه می کرد؟

بار اول بلند شد و فریاد زد : " ماجد کیه؟"
یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت :" منم!"
ترق!
ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد!
دفعه بعد قناسه چی فریاد زد :" یاسر کجایی؟" و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کرد تا اینکه به رگ غیرت یکی از عراقیها به نام جاسم برخورد.
فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد : "حسین اسم کیه؟" و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد.
با دلخوری از خاکریز سُر خورد پایین . یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد : "کی با حسین کار داشت؟"
جاسم با خوشحالی، هول و لاکنان رفت بالای خاکریز و گفت : "من!" 
ترق!
جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!

منبع : رفاقت به سبک تانک(نوشته داوود امیریان)


+  سر ريز شد  شنبه 16 آبان1388   توسط فراری   

..:: ته خط::..

هوالآخر.
اینجا ته خط ماست، اما ته خط تو نیست، ته خط دنیا هم نیست، اینجا هیچ جایی نیست، اصلا اینجا هیچکجا آباده. حالا تویی که رفتی و دیدی وتویی که حسرتشو داری هرچی دل تنگت میخاد بگو.
منتظرم...  

زایرصفا در تشریح، تعدیل و تجریح مطالب سعی می کند آزاد نباشد.
..:: یا علی مددی ::..
زایرصفا

نقل قول از زایر صفا با ذکر صلوات آزاد است .
..::طراح قالب : زاير ::..